ابتدا وانتهایی در ذهن تجسم نمی شود.
نقطه آغاز کجاست؟ اغاز یک آفرینش یک اتصال از انچه دیدنی است تا بزرگترین تصورات.
نقطه آغاز کجاست؟ آرام آرام پیش رفتن تندی فرسودگی ها
پر رونق باد این عرصه که جاودانه ترین احساسش نیز نسل به نسل می گذرد
ولی تکرار درون ان تجربه نشده
ساده زیستن کامل نگریستن پیچیدگی واما راحت نفس کشیدن احساس شگفت از قطره بودن در اوج برجسته بودن
به راستی جواب چیست؟ واقعیت را که درک میکند؟
و پس از قدم نهادن بر تيزي ارزو حقيري انسان معنا مي شود
به خدا نزديكتر شدم
در ميان نسيم و تندباد مراو دست هاي باز مرا كه در سينه نفس حبس كرده ام نظاره مي كند
او دانسته كه اين دست سازه مشتاق عروج است
نشست انوار بر گردنم سنگيني مي كند و من تبخير مي شوم بي هيچ وزن بي وزني و قطرات ذهنم بي
بال پرواز توان كرد. اما نبايد از ياد برد كه قله ي پر غرور اكنون زير پاي من است و ساكت و صبور. جا پاي
قدم هايم ميخندند
اما براي صعود بايد راه پيمود
در خلوت اين شهر در چهارچوب سكوت ناگسستني اين منظره هاي غريب
در انتظار كدام انسانيتي به غروب و طلوع اميدواري؟
كيست كه خواهش تو را براي بهترين بودن پاسخ گويد؟
عامل غزلواره هاي تك تك قلم هاي به دست گرفته ام
,اوازه ي تك گوش خيالي توست.
در مقابل, تو را در ارزو ها ديدن,نشانه بود
همان كه هر اينه غم بر چهره نشانده تا غم را از چهره بزدايد,
تاوان خواهيم دادو باز خلوت را با سكوت شب مي كنيم.
دو دست خواهش مرا بستند و مجبور ساختند که با دو پای از کار انداخته گوشه
نشین باشم .دهان مرا با برچسب دروغ و تهمت در مقابل هزاران تماشاگر دوختند .
عقاید مرا با صورتکی از ترانه های کهن پوشاندند و مرا به امید تجدد از درون پوساندند .
قدم هایم را رد پایم را از زندگی روزانه ام به مسیری فرعی که راه به دره های پرنشدنی داشت سوق دادند
ان گاه هوا را مه الود کردند تا دیگر نبینم ان چه که باید میدیدم
و در ان هنگام شنيدم نجواي تو را كه ميگفت: تو پاسخگويي براي ولادت خويشتن
نگاهت,نگاه روزني از تكامل در ميان حصار انبوه پستي هاي از درون ويرانگر
اي نايب من در اين كره ي خاكي
ان كن كه وجدانت تو را در ميان اين همه تعلق به ديگري به بيگانه واگذار نكند
بجو ان چه رنگ به رنگ در ميان اين همه ادم خاكي و بي رنگ به فراموشي سپرده ميشود
شنيدم نجواي تو را كه مرا به تكاپو فرا مي خواند و لياقت
منم اون ذره اي از كوير پير و تو يك چشمه ي سرد كه با وجود
كوچيكيش به اب و رنگش مي نازيد, روزي كه ساربون ها جاپاي
شترها رو به من هديه مي كردن, رد مي شدن از روي من تا به
مقصد برسن, نا ديده گرفتم وسعت وجودم رو و اون بركه بالا
ميبرد غرورش رو, من افسرده از اين كه سرنوشت بزرگيم رو با
كوير بودنم گرفته بود . كاش ميشد از جنس اب بودم تا لااقل يه
درخت خشك و پير همدم بود واسه شب و روز تنهايي هام.
تا يه روز ابر سياه سايبون شد براي وسعت من,خالي كرد از غم و قصه
خودش رو بر روي دامن من, شدم از ضربات بارون گود, راهي باز
كردم تا اب توي دامنم راهي بشه ,حالا هم خاك بودم هم
نشون اب و اون بركه هنوزدل خوش بود به تك بودنش تو كوير, منو
بارون منو دريا شديم يكي . يه شب باد سختي اومد, انداخت
سنگ قديمي رو روي تنگه اب, ناله كرد چشمه و تا ابد ثابت
موند سر جاشز گل ها كم كم وارد چشمه شدن, شد پست اون همه
ناز,شد پست اون همه ناز.
حالا هيچ سنگ قديمي, هيچ ساربوني , هيچ درخت پير
نيست كه منو نشناسه . راهي كه خودم ساخته بودم
منتهي ميشد به درياي خدا .
حالا من خاكم و از وجود خود مغرورم
خاكي از همون كوير.
به خورشيد كدام سرزمين چشم دوخته اي تو اي انسان؟
به انتهاي كدام شاهراه؟
مسير ها متفاوت و در اخر هر ان جا كه فكر ميگذراند در خويشتن كه نگاه را بر كدامين اتفاق گذرانده است؟!!!فكرش مسدود ميشود از اين همه نا خلف از اين همه تصنعات بي شمار از اين همه اگر و چرا به خورشيد كدام سرزمين چشم دوخته اي تو اي انسان ؟اي مكمل دانسته ها و نكرده ها نشناخته ها و پا قدم گذاشتن ها و حس كه نور جذابي است مسخره شدن در پشت نقاب اين خاكيان رنگ به رنگ و مسخره كردن اندوخته هايشان
به دنبال خورشيد كدام سرزمين قدم بر اين زمين خاكي نهادي تو اي انسان؟
به دنبال كدامين اتصال و كدام انفصال به مهتاب دوردست چشم دوخته اي؟
بنگر اين انسانها همه عروسك ساخته اند از خويشتن و صاحب من و تو بالاست و خود خوب مي داند اخر قصه چيست!!! به دنبال سبزي كدام جنگل سوخته به دست خويش مي گردي؟ سهلي در امدن از كدامين دره؟ نزديكي به كدامين معصوميت؟به دنبال كدامين احساس لب بر بسته اي و لبخند تصنعي ات را عرضه به غير ميكني؟ ادم هاي اين سرزمين سالهاست روحشان را به سايه دل خوش كرده اند هم نشينان اين خاك مدت هاست كه همه رنگين كمان ساخته اند براي ظاهر خويشتن و هزاران لحظه گذشته از ان فلسفه ي گذراندن در ذهن كه كداميك حق است و عدالت نزد خدا در مورد ادم و حوا يكسان بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سالهاست كه همه زندگي ميكنند اما نه با نور به اميد نور اري نور را ناديده گرفته اند در خلا نفس ميكشند و
حال تو به اميد كدام نور پيش ميروی
چرا از من گريزاني ؟
منم با تو منم پوستي از استخوان تو منم ان كه تو را از انزوايي دور اوردم به امروزت
تو را از بازيچه بودن از شرمساري راندم وطرحي خوش براي هستيت خواندم
چرا از من گريزاني؟
كيست همراهت؟ تو را از بيگانگي از خيره بودن ها بترساند
جان بخشد به فردايت
در پاييز پروراند تو را با اميد ارامش روزني سبز از زندگي سازد
كمي بنگر
امدم تو را بازگردانم به راه خويش و در پشت كلام ادعا گونه تو را در ذهن ساده تر خوانم
اگه اسمون بالا سرت نيست اگه زمين زير پات گوده اگه رو ميكني به بالا دريچه ها همه بستست اگه با قايق راهي دريا ميشي, سنگي كه محض تفريح به اب انداختي مي شه طوفان اگه اطرافيانت گفتنداب زلاله, پا گذاشتي توش گفتي زلاله بعد در اوج تعفن غرق شدي , با حظوركس دست تو در حال تلاطم حس نكرد جنبش دستي, تا كه دستتو بگيره اگه سايت بي سايبونه بدون همين حالا ميون كوير وحشت, از اون بالا دست ترنم به سرت كشيدن و تو نمي بيني بدون وقتي اراده ميكني واسه رفتن حتي تو شب, نورخورشيد مادر پيرو دل نگرونت مي شه و دلش به زنده بودن تو بنده حالا اگه اسمون بالا سرت نيست, اگه بيرون سرده دلت مثل ارادت گرمه
در خود گذاري كردم امشب
ديدم مدت هاست دورم به انچه كه بايد باشم و چه بي تفاوت نه هر كس از ميان ادميان تواند مدد باشد بر من نه توان دارد كه در اوج پستي ها به هنگامه ي اسمان نظر كند افكار مشوش دل را هر روزبي هيچ پشتوانه وارسي ميكنم و ميرسم به انجا كه هر روز در فاصله ي ميان بازو بسته شدن كوكي وار حركت ميكنيم
در خود گذاري كردم امشب
ديدم چه پست است اينكه در هنگام نياز دستانم به سوي اسمان بلند است و چه تلنگري است براي باز گشت. تو توفيقت نصيب من است و من بي خيال مطلق. اي بلند بالا شنيدم صدايت را از ميان هر نفس در بخش بخش ذرات طبيعت سرم به سوي اسمان بلند بوده است بدون اينكه بدانم مقصدم كجاست خود را به پهنه ي كبود راضي كردهام به اميد تلولوي خورشيد ي دوباره از كويت. نشنيدم انچه لايقت بود و نديدم انچه كه بايد مي ديدم
در خود گذاري كردم امشب
در پستوي تنهايي خود ديدم بايد از تو خواست با تو گفت نه اندك به اندازه ي لياقت تو و پس از چندي كاوش پذيرفتم نيست چيزي كه شايسته ي تو باشد و زباني هر چند كوچك پذيراي سخن تو باشد